
گفت دانايي که: گرگي خيره سر،هست پنهان در نهاد هر بشر!...هر که گرگش را در اندازد به خاکرفته رفته مي شود انسان پاکوآن که با گرگش مدارا مي کندخلق و خوي گرگ پيدا مي کنددر جواني جان گرگت را بگير!واي اگر اين گرگ گردد با تو پيرروز پيري، گر که باشي هم چو شيرناتواني در مصاف گرگ پيرمردمان گر يکدگر را مي درندگرگ هاشان رهنما و رهبرند...وآن ستمکاران که با هم محرم اندگرگ هاشان آشنايان هم اندگرگ ها همراه و انسان ها غريببا که بايد گفت اين حال عجيب؟
فریدون مشیریجان میدهم به گوشه زندان سرنوشتسر را به تازیانه او خم نمیکنم!افسوس به دوروزه هستی نمیخورمزاری بر این سراچه ماتم نمیکنم...ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا! زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوزشادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغروح مرا در آتش بیداد خود بسوز !ای سرنوشت،هستی من در نبرد توستبر من ببخش زندگی جاودانه را!منشین که دست مرگ زبندم رها کند فریدون مشیریدر پشت چارچرخه فرسوده ای / كسیخطی نوشته بود:"من گشته ام نبود !تو دیگر نگردنیست!"...گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:ما را تمام لذت هستی به جستجوست.پویندگی تمامی معنای زندگی ست.هرگز"نگرد! نیست"سزاوار مرد نیست... فریدون مشیریاز همان روزی که دست حضرت قابیلگشت آلوده به خون حضرت هابیلاز همان روزی که فرزندان آدمزهر تلخ دشمنی در خون شان جوشیدآدمیت مردگرچه آدم زنده بوداز همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختنداز همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختندآدمیت مرده بودبعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیابگشت و گشتقرنها از مرگ آدم هم گذشتای دریغآدمیت برنگشتقرن ماروزگار مرگ انسانیت است... فریدون مشیریمن نمیگویم درین عالمگرم پو، تابنده، هستی بخشچون خورشید باشتا توانیپاک، روشنمثل بارانمثل مروارید با ... عاشق فتح افق،دشمن برگشتنم...
ادامه مطلب
ما را در سایت ... عاشق فتح افق،دشمن برگشتنم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 21
تاريخ: يکشنبه
26 شهريور
1402 ساعت: 17:56